تبليغاتX
همه اش ... هیچ ...

 

درست همین الان برگی از درخت افتاد

زردتر

همانطور که من

جنین ۱۹ سال و  ۵ ماه و ۱۲ روزه ی خود را سقط کردم

نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388  توسط امین عمرانی  | 


اسب

اسب

هي تاب مي‌خورد

تاب

تاب

سرش مي‌خوره به ديوار پنبه‌اي

كه پر از زناي مهربون است

دويد دويد بدو مي‌دود مي‌افتد

توي سطل زباله‌اي كه از آدماي خوب پُره و

دريايي كه پر از لباس‌هاي مامان‌هايي‌ست

كه روي بندها

روي مردم

روي بند بندهاي مردم

پهنه

خالي شده از پوست صابون‌هايي كه فقط مي‌گذاريمند

زير پاها

با كله بخورند زمين

تلق!!!

و صدايي را بشنوند كه مال خودشان نيست

با گوش‌هايي كه دزدي است

راه برو

راه

افسار كوتاه نيست

راه

راه

گفتم برو

بياندازم توي همان سطل زباله

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  توسط امین عمرانی  | 


Blog Skin