همه اش ... هیچ ...

1

سرت را بالا می گیری

مرا می بوسی

مثل لذت موشی که برای اولین بار

 پا به دنیای بزرگ یخچال می گذارد



2

لیوان را برداشتی


چرا آب را نمی خورد؟!

نگاه می کنی به عمق سرمای این لیوان شرم زده

سگی را میبیند که به جای واق واق

پارس را زیر سوال برده است

و در هیاهوی شهر، دیوارهایی تو را ببینند

که خبر ثبت نام بهشت روی آنها نوشته شده

چرا آب را نمی خوری؟

تمام نگاه ها حتا انگشت اشاره ی آفتابه هم به سمت تو رفته

دنیا به آخرش رسیده

جای درخت کریسمس نشسته ای

من و تو رو در روی هم بی هیچ فشنگی

و تن تو مثل تمام زخم هایی که بر تن چکشی ناله می کند،تو را در آغوش میکشم

و یک لیوان آب رویش
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:10  توسط امین عمرانی  | 

 ببخشید که نتونستم به کامنتا جواب بدم

 

سیب،همان سیب،سیب خود آدم

که نه سرخ و نه سبز است

آب دهن هی خودش را قورت می دهد تا بترساندش و

بشین و پاشو برود تو حلق

اگر آن موقع بودم

به جبران آن گندم

یک قاش ازین سیب می خوردم

تا برگردم به همانجا که هوایش خوب و شرابش سرخ تر است

تازه تلوزیونهایش هم هیچوقت برفکی نمی شوند

و امروز، در نیمه شبهای چللللله

گرمای برج چهار خودمان یک مسئله تکراریست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 5:55  توسط امین عمرانی  |