خدایان کلکته
با سبیل کز کرده
توی جیب شلوارشان
که همه را از سیر تا پیاز شلغم آفریدند
مدام پک می زنند
به این سماق های طعم دار
ما که زنده ایم
خب
چه می شد اگر
گاوها ربات بودند
پیشانیمان هم دیگر گل نمی انداخت
***
ناگهان سکوت خفه شد
فیلم به عقب برگشت
باز متولد شدم
روی نیمکت پارکی
که قرن ۲۱ است
و ۹ سال از آن گذشته
انتهای عمرمان
شاید به درازای تیر برق هم نکشد
چه برسد به اینکه
با پلیکانهای علاف
سفارشی
به اسمان هفتم برویم
فقط سینه خیز می توان
به زمین دو مترم رفت
حرف ها هم که همگی مخملی اند و
فقط می شود صورت را شست
اما اگر توی دلمان رعد و برقی نباشد
هیچ موشی نخواهد ترسید
و هیچ درختی نخواهد سوخت
کاش خدا این دست گندیده ی ما را
کمی نمک می زد
***
چه می شد تیر برقها هم
مثل ان لوبیا میوه می دادند
اما این را می دانم که
وقتی نی گل کرد تیر برق هم میوه می دهد
سلام.اين ديگه سلام آخره.ديگه دارم بارمو از اين خونه مي بندم ، از اين دنياي مجازي، از پيش همه ي عزيزاني كه به من لطف داشتن.من كمال تشكر رو دارم از شما همراهانم اگر چه بعضي ها هم به ظن خودشون دوستم نبودند ولي اونا رو هميشه دوست حساب مي كردم .به هر حال ما ديگه رفتيم . خداحافظ همگي شما بزرگواران و اين خداحافظيه آخره
موي اين درختان كرماني
ديگر روي لبهاي من آويزان نيستند
هر شب توي كوله پشتي اي كه
معلق است
روي ديوار تاريخ
سُر مي خورند روي گريه هاي من
اگر هزار بار
خام خام
دهانتان را باز كنيد شما را نمي خورم
توي اين خوابهاي سياه و سفيدم
باران همينطور دارد از اسيد مي بارد
روي درختي كه به من سيلي بازي زد
و من را توي خودم خنثي كرد
وقتي باد از برق سرم انرژي گرفت
فهميدم كه چرا موهايم كچلم كردند
1)
دهانه ي جيب عنكبوت را تار بسته ام
تا زل بخورم به اين تارهايي كه
هر روز من را
از پروتئين هاي تكراري ديروز خودم مي تنيدند
و حسرت بزنم به اينكه
كدام دندان جواب شكن
رويم را شيشه اي خرد مي كند،
روي لطيف ترين ديواري كه
روي آن سر از دنيا در آوردم
حالا دارم از آتش قليان ماردم
از كنده بلند مي شوم
توي ميداني كه
اطرافم عنكبوتها تار مي فروشند
و حلق،آويز شده است
2)
امروز از قلم افتاده ام
فردا
نمي دانم
شايد قلم از من افتاده باشد
